...

    روز تولدمون هممون با اشک و گریه به دنیا اومدیم . نمیدونم این گریه به خاطر خوشحالی اومدن به این دنیا بوده یا به خاطر غصه و ناراحتی دور شدن از خدا . ولی میدونم اون موقع خیلیا به گریه های ما خندیدن . هرچی که بوده فقط مارو پرت کرده تو این دنیا و ما هم شدیم زمینی به حکم آافرینش و محکوم به زندگی کردن خلاصه یه جورایی معصومیت و پاکی کودکانه مونو ازمون گرفته.

    راست میگن زمین گرده از هر طرفش که بری بالا از اون طرف میفتی ولی خوب فکر کنم همین چیزاست که بهمون جرات زندگی کردن میده . میدونین صرف زندگی یه اصله یه قانون اما مهم زندگی کردنه چون این با زنده بودن خیلی فرق داره . زندگی کردن یه چیزی مثل لذت بردن از گردش فصلهاست یا دلتنگ شدن واسه یه دوست گاهی عاشق شدن یا حتی حسرت خوردن واسه اشکایی که تو بچگی وقتی زمین میخوردیم و زانوهامون زخم میشد صورتمونو خیس میکرد . اما من فکر میکنم مهم تر از همه ی اینا زندگی کردن تو لحظه اس اینکه بتونی از اون لحظه ای که توش هستی لذت ببری حتی بتونی از سرو کله زدن با مشکلاتی که واست پیش میاد لذت ببری . اینکه بتونی توی هر موقعیتی بخندی حتی وقتی که فکر میکنی داری دق میکنی . اگه فقط به این فکر کنی که فردا میمیری امروزت بهترین روز زندگیت میشه . زندگی با این چیزا قشنگه نه ؟!..