...

    دنیایی که توش زندگی می کنیم روز به روز کوچیک و کوچیکتر میشه اما نمیدونم چرا با وجود این کوچیکی فاصله ی بین ما آ دما روز به روز بیشتر میشه ؟ طوریکه بعضی وقتا فکر می کنم اگه یه دوست واقعی پیدا کردی باید دو دستی بچسبیش که نکنه روزگار از سر حسادت ازت بگیردش . یه وقتایی توی زندگی هست که به یه جاهایی می رسیم که ناامیدی مطلق وقتی از همه چیزو همه کس دل می کنی و فقط خودت میمونی ، تنها چیزی که به ذهنت می رسه اینه که بگی خدایا منم هستم ها !! فراموشم نکنی ؟؟! خیلی از ما  وجود خدا رو واقعا حس نمی کنیم خدایی که تو تک تک لحظه هامون هست و ما نمی بینیمش شایدم پشت واژه های ایمان و اعتقادمون قایمش کردیم . غرق زندگی خودمون میشیم میخوایم تنهایی به اوج برسیم توی مسیر. وقتی که یهویی پامون میلغزه و لیز میخوریم به یادش میفتیم  بعد خودش یه تلنگر  بهمون میزنه که هی کجا ؟؟  تنهایی !!! لذت حس کردن دست خدا روی شونه هات بهت حس غرور میده یه جور سبک شدن و معلق بودن توی خلاء . با این وجود حقیقت اینه که خدا بزرگه خیلی بزرگتر از اونی که یه ادم کوچیک مثل من بتونه تصورشو بکنه توی ثانیه های ناب زندگیم  وقتی این جمله هارو با خودم تکرار میکنم به تنها چیزی که می رسم اینه که خدا واقعا عاشق تمام بنده هاشه : خداوند بی نهایت است که به اندازه ی نیاز تو فرود می آید ، به اندازه ی آرزوی تو گسترده میشود و به قدر ایمان تو کارگشاست. پس با این وجود ناامیدی یه  گناه بزرگه نه؟