چند خط حرف حساب !!!
کسی دست مرا وا کرد ؟ نه... فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه...
هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه ... هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه ...
هیچ کس اشکی برای ما ریخت ؟ نه ... هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حال ما دیدنیست حال ما از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت :
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم.
شاید آن روز که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد ، خبری از دل پر درد گل یاس نداشت . باید این جور نوشت : هر گلی هم باشد چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبارست.
از باغ می برند تا چراغانیت کنند / تا کاج جشن های زمستانیت کنند / پوشانده اند از صبح تو را ابر های تر به این بهانه که بارانیت کنند / یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند / این بار می برند که زندانیت کنند / ای گل! گمان نکن به شب جشن می روی / شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند / یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست / از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند / آب طلب نکرده همیشه مراد نیست / گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند.
بسم الله الرحمن الرحیم