یا هو

حدود نُه سال از آخرین پست این وبلاگ می‌گذره و چهارده سال هم از سرامیک هشتاد و هفتی شدن ما! بیشتر بچه‌ها از هم بی‌خبر و هر کدوم تو یه گوشه‌ی این ایرانِ خونین دارن زندگی می‌کنن. حتی شنیدم که یکی از خانم‌ها هم برای ادامه‌ی تحصیل روونه‌ی خارج از کشور شدن. خیلی از دوستان هم مزدوج و حتی پدر یا مادر شدن! امیدوارم که خداوند متعال یا توفیق خروج از این مرز "پر گوه‌‌هر" رو بده یا اینکه اینجا اونجایی بشه که مد نظر هممونه!

باور کنین بعد از چهارده فا*کینگ سال بابت اون دوران دانشجویی کذایی، امنیتی، سرد و غیرصمیمیِ خودمون احساس ناراحتی و حتی شرم می‌کنم (حتی این حق رو برای اون کسی که هم‌کلاسیمون نیست و این مطلب رو می‌‌خونه، این حق رو قائل می‌شم که دچار شرم نیابتی بشه). از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون؟ زیاد دلم واسه اون روزها تنگ نمی‌شه. چون به محض مرور خاطرات یاد افکاری بسته، دغدغه‌هایی عجیب و جوی سرد می‌افتم.

از اونجایی که حدس می‌زنم بلاگفا هم مثل پیام‌رسان‌های زیقیِ داخلی، عقده‌ای باشه و به یه سری لغات و هشتگ‌ها حساس باشه، پس اینجا هشتگش رو نمی‌زنم ولی شما که اومدی این مطلب رو بخونی، بدون که نوید صمدی برای دانشجویی مظلومانه‌‌ی سرامیکی‌های 87 ملایر، اون هشتگ رو زد. چرا؟ چون برای اینترنت وای‌فایی که ندادن بهمون، برای نت محدود سایتمون که حتی mp3 هم نمی‌تونستیم دانلود کنیم! برای اردویی که نبردنمون، برای موسیقی که تو اون خراب‌شده حرام بود، برای پاس کردن نصف دروس با یه استاد (که بماند با چند نفر لج بود و گه زد به درس و زندگیشون)، برای متالوگرافی مهمی که برگزار نشد، برای امکانات زیر صفرمون، برای اون همه سختی بی‌ثمر، برای حوزه‌ی علمیه‌ای که واسمون ساخته بودن! برای خفقان سیاسی و حتی اجتماعی دانشگاه، برای انرژی زیاد خودم که تو زمین بدی هدر رفت، تو این وبلاگ، تو اون سایت و تو اون اتاق انجمن ماجولیکا و سایر راهروهای مخوف و ترسناک دانشکده و دانشگاه.

برای محسن با طبع شعر مثال‌زدنی و اون خط زیباش که اگر تو اون خراب‌شده موسیقی ممنوع نبود، مثل خیلی از هنرمندها دانشگاه سکوی پرتابش می‌شد، برای جابر با اون هوش و ابتکار عملش که اگر هر دانشگاه دیگه‌ای بود، حتی تیم رباتیکش رو هم می‌ترکوند، چه برسه به مباحث تخصصی خودش! برای فاضل بخاطر اون پشتکار، صداقت و دقت عملش، برای حمید بخاطر توانایی رهبریش و استفاده‌اش از حداقل امکانات، برای مهران بخاطر نظم و آراستگیش که اگر در قالبی غیر از ملایر قرار می‌گرفت نتیجه‌اش خیلی بهتر می‌بود، برای کریم بخاطر دروازه‌بانیش، مهارت‌های کامپیوتری و فوتوشاپیش که می‌تونست تو هر جایی غیر از ملایر فقط با طراحی پوستر خرجش رو دربیاره، برای پیمان بخاطر دنیای معلومات و اخلاص عملش که به راحتی می‌تونست تو جایی غیر از ملایر سری تو سرها دربیاره، برای جلال بخاطر میل زیادش به یادگیری و روح جست‌وجوگرش، برای رضا و حضور ذهن مغز فعالش، برای سید شهاب بخاطر توانایی ذاتیش در ریاضی و حتی خندوندن آدم‌ها، برای آزاد بامرام، برای شادمهر، علی‌بخش، فخرالدین، ثمین و همه‌ی بچه‌ها که اگر کنکوریِ الآن بودن با درصدها و رتبه‌های ورود به ملایرشون، می‌تونستن به جایی خیلی بهتر برن که در نهایت از این کشور که قاتل انگیزه، استعداد، هدف و حتی روحه، زودتر فرار کنن.

برای نسل پرپرمون که به قول اون پیامک قدیمی، "باید سنگ قبرهامون رو دو متر بالاتر از جسدمون بذارن تا جا واسه آرزوهامون هم باز بشه"....