دلم تنگ شده
عجب ! ینی چار سال گذش ؟ آخه واسه چی اینقد زود ؟ هیج وق فک نمی کردم تاریخ تولد این وبلاگو یادم بره ، اما رف دیگه . بگذریم ، هر جور حساب می کنم می بینم دانشجویی خیلی بیتر بود ، حد اقلش میدونستی چیکاره ای ؟ اما حالا ...
البته یه سری اومدم دانشگاه رو دیدم و خیلی خوشحال شدم که دیگه اونجا نیستم . به تعداد دانشجوا دوربین و انتظامات بودش . من که با این چیزا مشکلی ندارم ولی ای کاش انتظامات دو کلاس سواد داشت و می دونست نگهبانی بیش نیست .
مظابق اخباری که به دستم رسیده ، مطلع شدم که یک فروند دوقلو در شهر ملایر رؤیت شدن ، که ظاهرا بی خبر عازم این دیار شده بودند . جا دارد لگدی محکم به پیکره ی رفاقت چهار ساله ی خود بزنیم چرا که چناچه در این مدت به عمل بادمجان واکس زدن مبادرت ورزیده بودیم ، چیز بیشتری عایدمان میشد ...
خلاصه ی داستان اینه که دلم واسه همه ی دوستام تنگ شده ... این جوری بهتون بگم که نسخ نشستن روی نیمکتای حیاط دانشکده ی فنیم . یا اینکه مثه سابق با بچه ها بریم تو حیاط چرخ بزنیم و به آزار و اذیت دوستان بپردازیم .
این عکسم واسه تورق خاطرات گذشته :

بسم الله الرحمن الرحیم