خب سلام !

    از سایت که اومدم بیرون یادم افتاد که تو فرجه ها هستیم و باید درس بخونم رفتم داخل کتابخونه همین طوری که داشتم می رفتم تو ساعت کتابخونه که روبروم بود نگاه کردم ساعت 11:40 بود :

گفتم خوبه وقت زیادی برای درس خوندن دارم داشتم می رفتم به سمت قسمت مخصوص آقایون که بشینم یکهو چشمتون روز بد نبینه چشمم به نوید افتاد که سرشو از پشت میز بلند کرد و با اون اشاره های مسخره ش که هی دستاشو دوربر خودش می چرخونه به من فهموند که بیا اینجا ، بله اینم شانس ما داریم یه بار خواستیم عین یه دانشجو رفتار کنیم وبریم درس بخونیم این نویدو دیدیم منم علی رقم میل باطنیم مجبور شدم برم پیشش بشینم بعد که نشستم جزوه ی درس به قول استــــــاد فـــــــــرخ زادی شیــــــــرین معادلات رو باز کردم که بخونم که یک دفعه ی دیدم که نوید روشن شد وشروع کرد به حرف زدن آخ مگه دیگه ساکت میشه به قول خودش بترکی نوید چقدر حرف میزنی نوید .

چند دقیقه قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن این متن توی اتاق مهندس عبدی بودیم ونوید ، محسن وخانم بهرامی قرار بود ارائه بدن منم گفتم باهاشون برم تو اتاق و  بششان بخندم محسن که بلند شد ارائه بده کل حواسم به صحبت های آقا بود که بفهمم چی میگه باز نفهمیدم آخه مگه می شد بفهمی که چی میگه نصف حرفاشو که به جایه اینکه با زبون بگه با دست میگفت بقیه اشم که نصفه نیمه می گفت نویدم که نگو نپرس 2 جمله می گفت بعد بر می گشت می گفت نمی شه استاد فردا دوباره بیام ارئه بدم خلاصه یه نیم ساعت ارئه داد آخرشم هیچی به هیچی راجع به ارائه ی خانم بهرامی هیچ حرفی برای گفتن ندارم .

خلاصه جاتون خالی اگه اینجا بودید کلی بششان می خندید .

کجا بودیم آهان انتگرال ln u   اگر  u میل کند آخ ببخشید اصلاً حواسم نبود دارم تایپ می کنم داشتم ادامه ی مطلب رو می نوشتم

    داشتم می گفتم که من ونوید داشتیم درس می خوندیم که وسط حرفامون یه نگاهی به ساعت بالای سرمون انداختم  دیدم که ساعت 11:05 است :

 داشتم شاخ در می آوردم همین الان ساعت 11:40 بود چی شد !!؟!! نکنه مسافر زمانی چیزی شدم خودم خبر نداشتم دست نوید رو کشیدم ساعتو نگاه کردم ساعت 13:05
گوشی خودمو و نوید همین رو نشون می داد بله کلاً سر کاریم  به قول عادل فردوسی پور چه امکاناتی داره دانشگاه به نوید گفتم بلند شو یه تقدیر و تشکر حسابی از مسئولین به عمل بیاریم بعد نوید گفت : کجاشو دیدی روزنامه ها رو چرا نمی گی اینقدر به روزه که می تونی روزنامه ی فردا رو بخونی جالب اینکه نوشته : روزنامه های حداکثر 2 روز قبل !
     یا مجله هاشون ، زحمت کشیدن مجله های سه چهار سال پیشم نگه داشتند تا اگر کسی خواست استفاده کنه ، به خاطر اینکه از این مجله ها کمال استفاده بشه مجله های اخیر رو برداشتند منم گفتم : انصافاً نوید تا حالا رفتی بگی فلان کتابو می خوام ؟ بگه کمتر از 5 جلدشو داریم  چند جلد می خوای ؟ نه خودمونیم تا حالا برات پیش اومده نه بگو دیگه تازه اگه کتابا رو دیر بیاری اسمت رو به عنوان بچه ی خوب می زنند رو در کتاب خونه تا همه بشناسند عین این بقالی ها که اسم مشتری های خوش حسابشونو به عنوان تشکر می زنند . ولی خودمونیم خیلی  جالبه ساعت رو به سمت آقایون با ساعت سمت خانوم ها اختلاف زمانی دارند و هر دوی اونها با ساعت رسمی کشور نه ببخشید ساعت رسمی کشور با اونها اختلاف زمانی داره. داشتم به همین چیزا فکر می کردم که یک دفعه هنگ کردم نوید سیستممو reset کرد وهمین که سیستمم بالا اومد وبه خودمم اومدم با سرعت نور از داخل کتاب خونه خارج شدم آخه من رو چه به کتاب خوندن؟ از کتاب خونه که بیرون اومدم یاد بچه های کلاس افتادم عجب لحظات بدی بود که با اونا داشتم ولی حالا که نیستن و رفتن فرجه دانشگاه خیلی خوش می گذره ولی حیف هر  5 دقیقه یه بار باید چشمت به نوید بیفته ! از خوبیای دیگه اینه که آدم چشمش به چند تا از بچه های کلاس نمیفته مثلا همین که اول صبح میای ، بعد از ظهر میای ، این ور میای ، اون ور میری ، کلید دار دانشگاه رو نمی بینی ، کلی حال میده . ( نوید میگه : اسم نبر ! خب منم اسم امیرو نمی برم ) تازه فقط این نیست ! حمیدو با اون تیکه ی مسخرش ( می خندی ؟ ... ) و شهاب رو نمی بینی ! کلی خوش می گذره . تازه فقط شهاب و حمید نیستن ! همیشه دو نفر دیگه باهاشونن . بله درست حدس زدید ! جابر و رضا رو میگم !!!!!؟؟!؟!؟


شکل 1.4 : خوردن شیرینی مخصوص وبلاگ نویسان  ( عکاس : محسن مقدم ) 
 

  مطالبی که در بالا نوشتم ، اگر به کسی برخورد و کسی از دستم ناراحت شد ، به من هیچ ربطی نداره ! مگه اینجا صاحب نداره ؟ برید پیش مدیر وبلاگ ! به من چه ! حالا خدا وکیلی به من چه !
نوشته و رنگ آمیزی : کریم  agrin