سلام!

    این متن رو با اجازه از فرهاد دوست عزیزم می ذارم ( آخه چند روز پیش ایشون این متن رو به صورت کامنت برای ما فرستاده بودن )

اعتراف

من زندگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم ولي از کشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم ولي از پاسبانها مي ترسم!
عشق را دوست دارم ولي از زنها مي ترسم!
کودکان را دوست دارم ولي از آئينه مي ترسم!
سلام رادوست دارم ولي از زبانم مي ترسم!
اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم ولي از روزگار مي ترسم!

(حسین پناهی)